گزارش سفر به فرانکفورت

گزارش سفر به نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت سال ۲۰۱۱ میلادی

به نام خدایی که فرمود: سفر بسیار کنید تا عبرت‌هایتان بسیار گردد.

گزارش سفر به نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت

سال ۲۰۱۱ میلادی

ساعت دو و نیم صبح روز سه شنبه۱۳۹۰/۰۷/۱۸ در فرودگاه بین المللی امام خمینی سوار هواپیمای ترکیش شدیم. روح خمینی شاد که تا قیامت نام و نیامش به نیکی یاد خواهد شد. هنوز وارد هواپیما نشده آثار تمدن آتاترک هم نمایان شدند. همان سوغات سکولاریسم. روسرهای نصفه و نیمه هم  کنار گذاشته شد. تازه فهمیدم مقدمات آشنایی با کشورهای اروپایی را برای من ایجاد می‌کنند.

همسفرم جناب آقای یزدیان بودند،قدری از تجربیات ایشان استفاده کردم. از سفر سال قبل و بهره هایش برایم گفتند که چقدر نگاه آدم را تغییر می‌دهد این سفرها.ولی شنیدن کی بود مانند دیدن. اولین تجربه خوراکی ما با پذیرایی مهمانداران مهیا آغاز شد. شکلش جدید بود، مزه اش هم خیلی با ذائقه من جور در نمی‌آمد. بعدا فهمیدم که نه تنها آقای یزدیان آن را کنار گذاشته بود که همه همسفران میگفتند نفهمیدیم چی بود نخوردیم.صبح، وقت نماز خواندن شده بود  که در فرودگاه ترکیه به زمین نشستیم. نماز را در نمازخانه کوچک زیرزمین فرودگاه خواندیم. سوار هواپیما که شدیم بوی اروپا بیشتر به دماغ می‌خورد.  هواپیمای قبلی تلویزیون عمومی داشت. این هواپیما هر صندلی یک مانیتور داشت که به صورت منوی باز بود هر برنامه ای می‌خواستیم می‌توانستیم انتخاب کنیم و ببینیم. هدفون ها نیز یک بار مصرف بودند.  نکته جالب توجه اینکه مانیتور روبروی شما به گونه طراحی شده که بغل دستی شما نمی تواند آن را ببیند. یعنی صفحه مشکی آن را می بیند و فیلمی را که شما می‌بینید را نمی تواند تماشا کند. البته خیلی چیز خوبی است که باعث حواس پرتی دیگران نمی شود. آقای یزدیان کنار یک بنگلادشی نشسته بود که دیدم فارسی هم بلد هست. آقای یزدیان در حال خودش بود و به تکنولوژی مانیتور و برنامه های آن کار داشت. جایمان را عوض کردیم و نیم ساعتی با برادر بنگلادشی صبحت کردم. فکر کردم دکتر است و در ایران زبان فارسی را یاد گرفته. اما او حتی یک بار هم ایران نیامده بود. می گفت من در کارگاهی کار می‌کنم که چندین نفر از چند کشور مختلف در آن کار می‌کنند و من زبان همه آنها را در همین کارگاه یاد گرفته‌ام. یک ساعتی در هواپیما بودیم و هیچ حرکتی نداشت. خطوط هوایی ترکیه خیلی سنگین بود. فرانکفورت که شهر فرودگاه‌ها نام گرفته از آن بدتر. بالاخره بلند شدیم از روی زمین و من هم قدری خواب رفتم. فرانکفورت پیاده شدیم. زیر زمین ساکهای خودمان را تحویل گرفتیم در راه خروجی از  فرودگاه مامور چک کردن انگلیسی مطلع نبود از آقای یزدیان خواست تا ترجمه کند و آقای یزدیان گفت که با یک تور مسافرتی و حداقل ۲۵۰۰ یورو همراه داریم و از فرودگاه خارج شدیم..به یک رستوران ایرانی به نام حافظ رفتیم و خیلی معطل شدیم تا بانوان محترمه آنجا غذای ایرانی را برای ما سرو کردند. کباب کوبیده و برگ و مرغ با برنج زعفرانی. خیلی خوب بود و خستگی راه را از تنمان قدری دور کرد.و روز اول سفر به خوبی گذشت.

روز دوم بعد از کمی ورزش صبحانه را میل کردیم سوار بر ماشین شدیم و به سوی نمایشگاه روانه شدیم. وقتی به درب نمایشگاه رسیدیم گویا اشتباه آمده باشیم. برخی کتابفروشان آلمانی مثل ناشران ایرانی کتابهای دست دوم خود را داخل کارتن موزی ریخته بودندو آورده بودند جلوی نمایشگاه بساط کرده بودند. یک مصاحبه‌ای هم با آنها داشتیم. یکی از آنها می گفت برای پنج روز دویست و پنجاه یورو اجاره یک فضای ده متری را می‌دهند.نمایشگاه بزرگ بود نمی‌دانستم که در این سالن چه کتابی از کجا و با چه موضوعی ارائه می‌شود. در مرحله اول یک ساک دستی (از همانهایی که مرکز تحقیقات نور در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به مشتریان خود می‌دهد) از غرفه ترکیه برداشتیم. تقریبا در تمام نمایشگاه این ساک دستی تبلیغاتی در دست همه بود. دوربین به دست و ساک به دست دیگر شروع کردم فیلم برداری از نمایشگاه و بازدید از کتابهای زیبا،که بیشتر ایتالیایی و گاهی ترکی و پرتقالی بودند. قدری که گشتیم به غرفه‌های ایرانی رسیدیم که تنها یک بنر از یکی از موسسات وحیانی داخل غرفه افتاده بود. قرار شده بود ساعت یک و نیم برویم برای توجیه که چکونه نمایشگاه را ویزیت کنیم.به سختی محل جلسه را پیدا کردیم. خانم هلن همراه آقای هاشمی نژاد مدیر انتشارات افق مشغول ارائه کنفرانسی در این زمینه بودند. و بنده تمامی جلسه را فیلم برداری کردم.نمایشگاهی به عظمت خودش از نظر مکانی و موضوع و اهمیت برقرار شده و ما تنها پوسته نمایشگاه را می‌بینیم.بعد از نماز ،غذا را میل کردیم و کم کم آماده برگشتن به هتل شدیم.خوبی نمایشگاه فرانکفورت این است که هر کس بداند که کجا می خواهد برود نیازی به پرسیدن ندارد؛ زیرا انصافا به اندازه کافی تابلو گذاشته‌اند. نمایشگاه خیلی بزرگ است. به اندازه یک شهرک بزرگ. نیمی از نمایشگاه در هوا به سر می‌برد. یعنی یا زیرش یک سالن دیگر است یا از روی قطارهای شهری می‌رود یا جاده های دیگر که همه از زیر نمایشگاه در حال حرکت هستند. برای اینکه مراجعان خسته نشوند به جز پله های برقی که خیلی زیاد است یک نوار نقاله است که در سالن های بزرگ است و مراجعان را جابجا می کند.به هتل برگشتیم و خودرا برای روز سوم سفر آماده کردیم .

در روز سوم بعد از نماز وارد رستوران هتل برای صرف صبحانه شدم، آقای یزدیان را دیدم که با یک نفرافغانی سخت گرم گفتگوست. رفتم جلو احوالپرسی کردم. گفت: بیست و یک سال در آلمان است و چند سالی هم در ایران در شهر کرمان کار میکرده که چون کارت مجوز نداشته او را بیرون کرده بودند. جوری حرف میزد که کلی ذهنم را به هم ریخت. قیامت را باور داشت و میگفت درست کارکردن از هر سنخی که باشد لازم است. مخصوص روحانیت نیست که درست عمل کند. او از وجود لفظی و ذهنی الفاظ عبور کرده بود و به وجود عینی برزخ و قیامت را درک کرده بود. می‌گفت در اینجا زن‌ها همواره از سوی مردان کارمند و همکاران خود ترس و واهمه دارند.گفت:‌اینجا سه چیز به ندرت پیدا می‌شود. یکی خورشید دیگری ماه و از همه مهمتر خنده. شما چهره‌های شاد کم می بینید. شاید قهقه‌های مستانه جوانان را ببینی اما هرگز چهره ای شاد نمی‌بینی. همه در فکر و نگرانند.میگفت: ایران قطعه ای از بهشت است که اگر همین حالا به من اجازه دهند برمیگردم. گفت: درامدم دو هزار یورو است که الحمدلله برای من کافی است. البته وظیفه دارم که به هموطنان خودم در ایران یا افغانستان دیگر جاها کمک کنم که اینکار را هم انجام میدهم.وارد نمایشگاه شدیم. امروز از صبح احساس خستگی پا و کمردرد مهمانم هست. قدری گشتم و با چند نفر گفتگوی کاری کاملی داشتم. کارهای جدید فانتزی در عرصه کتاب قابل توجه است و متاسفانه گم. باید خیلی دقت کنی تا چیزهای تازه ای که هست را ببینی. ناشران هندی حرفه ای کار کرده اند . برخی از ناشران ؛ که ایرانی ها بیشتر چنین کرده اند از خود فرانکفورت نفر استخدام کرده اند و آنها اصلا توان حرف زدن در باره کتابهایشان را ندارند. برخی موسسات ایرانی کارشناس زباندان نداشته اند بنابراین چون نمی خواسته اند برای دو نفر هزینه کنند یک زباندان فرستاده اند که در غرفه بماند. البته آنها خوب حرف میزنند.امشب را به تنهایی سپری کردم زیرا آقای یزدیان به کلن رفته بودند تا دوستان قدیمیشان را ملاقات کنند و روز سوم نیز سپری شد .

روز چهارم بعد از صبحانه قدری زودتر آماده شدیم برای رفتن به نمایشگاه ،امروز یک روز مهم برای من به شمار می رفت من با خانم هلن قرار داشتم. ظاهرا مسول انتشارات خاور میانه بودند و خیلی مسلط بر کارشان.اولین فعالیت مهم کاری من در امروز انجام شد و ششصد هزار تومان هزینه کردم. برای جهانی شدن باید هزینه کرد و من برای شروع چنین کردم. امروز بیش از روزهای گذشته دقیق‌تر می‌شدم. غرفه‌دارها در امروز بیشتر به شما گیر‌میدادند تا قدری با آنان صحبت کنی.غرفه‌های که یادم هست در آنجا قدری مانده‌ام عبارتند از : غرفه کره، غرفه استرالیا، غرفه‌ای از هند، غرفه‌ای از ژاپن.از نکات جالب توجه بی‌توجهی برخی از ناشران ایرانی و گاها ناشران خارجی در انتخاب متصدیان غرفه‌هابود. هزنیه بلیط و اسکان و دیگر خرج‌ها برخی ناشران را وادار کرده تااز کسانی که در آلمان مقیم هستند بهره ببرند به این گمان که این بهره وسودی است. ایرانی‌های زیادی دیدم که وقتی از کتابهای غرفه‌شان می‌پرسیدی می‌گفت اطلاعات من در این حد نیست. من اطلاعات کافی ندارم. فکر نکنید این خلاقیت تنها از آن ایرانی‌هاست. به یکی از غرفه‌های عربستان رفتم همین اتفاق افتاده بود. یک غرفه امریکایی نیز دختری از آلمان در آن حضور داشت که هر چه می‌پرسیدی با نوعی خنده از سر شرمندگی می‌گفت من نمیدانم فقط اینجا هستم تا خالی نباشد. جالب اینکه وقتی خواستم کارتم را به ایشان بدهم که حداقل بوسیله ایمیل با انتشارات در ارتباط باشم کارتم را نپذیرفت و گفت: اصلا من کسی را نخواهم دید تا کارت شما به آنها بدهم . شما ایمیل بزنید و آنها جوابتان را خواهند داد. اینان در حوزه بین المللی فعال هستند ولی به همین سبک. شاید جالبترین واگذاری غرفه در یکی از غرفه‌های هندی بود. غرفه مسلمانان را یک بودایی اداره می‌کرد. چون او در آلمان زندگی می‌کرد. پس از نمایشگاه ما را به محلی بردند که هم فروشگاه داشت و هم رستوران. من و آقای یزدیان رفتیم برای خرید. بعد رفتیم فروشگاه C&A. فروشگاه بزرگ در پنج طبقه همه نوع لباس کفشی داشت. خوب ارزانتر از فروشگاه روبرو بود ولی نه ارزان، خوب رسم خرید سوغات که سنت نبوی است ما را ملزم به خرید چند چیز کرد.

روز پنجم صبح زود پس از نماز برای رفتن به زوریخ آماده شدیم. زوریخ یکی از شهرهای سویس است. یکی از شهرهای مهم اقتصادی سویس. راه سرسبز و زیبایی دارد. گاهی پلهایی می‌بینی که می‌خواهی فرصت داشتی دست کم یک ساعت آن را تماشا می‌کردی. زیبا و سر سبز. دیدنی و جذاب. هوا در زمانی که ما داریم به طرف زوریخ می‌رویم بسیار سرد است. ساعت  سه و نیم به هتل رسیدم. بعد از نماز و ناهار! برای گشت به طرف شهر رفتیم. شهری زیبا و جذاب است. در یکی از خیابانها میتینگی برپاست. گروهی برای مبارزه با فقر و داد از غنای ظالمانه این میتینگ را راه انداخته اند . هرکس برای جذب دیگران و توجه دادن آنها به شعاری که در دست دارند کاری میکند. دختری با بازی با حلقه خود را و در حقیقت شعارش را به دیگران نشان میدهد. بچه‌ها که این صحنه‌ها را ندیده بودند هر یک با دوربینش مشغول فیلم‌برداری است. گروهی نیز با وسائل غریب به آهنگی مخصوص پرداخته‌اند که جذاب بود. شیپوری خاص، طبلی ویژه و دیگر وسائل. نوشته‌های جورواجور هم کف پیاده‌رو را پوشانده بود. جناب یزدیان به عنوان زبان‌دان چند مصاحبه‌ای انجام داد و فیلم‌برداری هم نمود. یکی از همسفران بسیار از اینکه دوربینش شارژ نداشته و این صحنه‌ها را از دست داده به اندازه گم  کردن یک پانصد یوروی حرص می‌خورد و روز پنجم سفر نیز به ما و بقیه ی همسفرها خوش گذشت.

روز ششم سفر، راه نسبتا طولانی در پیش داشتیم.خوشبختانه وقتی از زیبایی‌های تصاویر مه‌آلود عبور کردیم هوا کم کم بهتر شد و تصاویر سرسبز نمایان شد. اروپا تا آنجایی که من توانستم ببینم همه جایش سبز است.خیلی از جاده‌ها گاهی خیلی باریک است به اندازه تنها دو ماشین؛ بچه‌ها هر یک دوربین به دست از ماشین پیاده شده و عکس گرفتن شروع شد. در همین حین یک پیرمرد و پیرزنی از راه رسیدند و از دیدن ما خیلی خوشحال شدند. هیچکدام انگلیسی بلد نبوند. پیرمرد قیچی مو چک‌کنی خودش را آورد و چند خوشه انگور سیاه کند و بچه‌ها را مهمان کرد. انگور خوشمزه‌ای بود. کم بود ولی چسبید. در اروپا یاد گرفته‌اند با میوه اندک لذت ببرند. در اینجا نباید یک سبد انگور بخورند تا خوش به حالشان بشود. یک خوشه کوچک لذت انگور خوردن را به آنان می‌چشاند. عکس و فیلم که تمام شد به راهمان ادامه دادیم.از مرز سویس گذشتیم و وارد سویس شدیم. کشور زیبایی است مانند همین مسیری که آمده‌ایم. یک موزه از کریستال در مسیر راه بود که رفتیم برای بازدید. ده یورو هزینه دیدن چند تکه کریستال. وارد موزه شدیم. لیدر برای گرفتن راهنمایی مراجعه کرد و خانمی در حدود چهل و هفت سال سن با روی گشاده سوالاتی از ایشان پرسید.از نکاتی که گفت این بود که ما شش هزار کارمند داریم. کریستال‌های ما همه مصنوعی است با فرمولی خاص و سکرت. ما یک کارگر را در تمام عمرش سر یک کار نگه می‌داریم. نهایتا یک رتبه بالاتر می بریم. نمیگذاریم یک کارمند از همه اسرار کار باخبر شود. ادامه نمایشگاه در حقیقت بهره بردن از تکنولوژی برای سرگرم کردن بازدید کننده و گاهی به تفکر واداشتن آنان بود. چیز مهمی نبود. غرب از هیچ،برای خودش فرهنگ و تمدن و سابقه می‌سازد و متاسفانه ما سابقه خود را با دست خود خراب می‌کنیم و….

امروز پس از نماز صبح روز هفتم، صبحانه مفصلی خوردیم. پس از صبحانه آماده شدیم به ونیز برویم. یک ساعت و نیم تا ونیز طول کشید. ونیز دو قسمت دارد که یک قسمت در خشکی است و متصل به ورنا و یک قسمت در آب است و جدا. ما با قطار از منطقه خشکی به منطقه آبی سفر کردیم.شهری بسیار جذاب و دیدنی است. دارای چهار صد پل که قسمت‌های مختلف شهر را به هم متصل کرده است. از وسط شهر یک رودخانه ای میگذرد که مردم و توریستها با پرداخت هزینه (که برای شهروندان حدود یک یورو و برای توریست‌ها نه یورو است) سوار اتوبوسهای شناور می‌شوند. قایق‌هایی مسافران را جابجا می کنند. گاهی قایق های کوچک شش نفره هم است که به ازای یک ساعت گردش صد یورو دریافت می کنند. به منطقه‌ای در ونیز رسیدم که یک کلیسای بزرگی است. وارد کلیسا شدیم و بازدیدی کردیم. بحث‌های جدی و اساسی پیرامون تربیت و معظلات امور تربیتی بین ایرانیان و به خصوص کسانی که به گونه‌ای متولیان امور فرهنگی مملکت هستندو خلاصه روز هفتم سفر نیز با جذابیت های خاص خودش به پایان رسید.

در هشتمین روز از سفر ساعت نه و نیم قرار بود عازم شهر میلان شویم. ساکها را بسته و داخل ماشین گذاشتیم. ابتدا داخل شهر ورونا گشتی زدیم. ساختمان تئاتر ورونا را دیدیم . جایی که حاکم برای سرگرمی خودش و مردم در آنجا نبرد گلادیاتورها را راه می‌انداخت. گاهی نیز حیوانات را به جان هم می انداختند و از آن لذت می بردند.سپس رفتیم خانه جولیت را دیدیم. یادگاری‌های بسیاری روی دیوارهای دالان ورودی نوشته شده بود. خانه در محله‌ای قدیمی بود. نزدیک به ساختمان حاکم ورونا. هنگام خروج از  کوچه جولیت به یک مجسمه از عصر باستان برخورد کردم که با پارچه‌ای مخصوص پوشانده ‌شده بود. قدری دقیق شدم دیدم کنار مجسمه یک کفش است. کنار کفش هم یک قوطی برای ریختن پول. دقت کردم دیدم یک آدم است که خودش را به شکل مجمسه در آورده و با اینکار پول در می‌آورد. از راهنما پرسیدم گفت: اینها هنرمندان خیابانی نام دارند و دارای شناسنامه هستند و به دولت برای کارشان مالیات هم پرداخت می‌کنند. کمی جلوتر نیز یک نفر بود که خود را به سبک بچه‌ای در آورده و صورت خود را رنگ کرده بود و مردم را سرگرم می‌کرد. خیلی دیدنی و جالب بود که فیلمی هم از آن گرفتم. برخی نیز خود را به شکل ناپلئون در آورده بودند و برخی دیگر به شکل گلادیاتور. مردم هم به ازای عکسی که در کنار آنان می‌گرفتند پولکی به آنان پرداخت می‌کردند. در ازای آن هیچ گدایی در هیچ کجای مسیری که ما بودیم ندیدیم.بعد از گشت و گذار در شهر آماده برگشت به هتل شدیم تا خود را برای روز بعد آماده کنیم.

امروز بعد از صبحانه به طرف قلعه ای بزرگ رفتیم و بعد از آن به طرف کلیسای تاریخی رهسپار شدیم . راه قدری طولانی بود و آقای حصارکی قدری افاضه فرمودند. ساختمان کلیسا خیلی عظمت داشت. مجسمه‌های جورواجوری که هر یک را میشد کلی معنا کرد و فلسفه‌بافی (که در حقیقت هم بنابر معنایی ساخته بودند) دست‌مایه‌ای شده بود برای مفسران همراه. هر یکی از ظن خود تفسیر خاصی از این مجسمه‌های گوناگون داشت. داخل کلیسا شدیم. باز مشغول فیلم و عکس بودیم. یکی از کارمندان کلیسا آمد سراغم فکر کردم میخواهد بگوید از اینجا فیلم برداری نکن. جلوتر آمد و گفت اینجا کلیساست کلاهت را بردار! کلاهم را برداشتم به احترام حضرت مسیح. قدری بیشتر به عظمتی که انسان می‌تواند بیافریند بنا بر اعتقاد درست خودش  نگریستیم و از کلیسا بیرون آمدیم. یک غذاخوری حلال پیدا کردیم. اولین غذای داغ و تازه درست حسابی را می‌خواستیم بخوریم. گشتیم تا در یک پاساژ محل مورد نظر را یافتیم. یک ساندویج حلال با سیب زمینی و نوشابه پنج یورو. باورید کنید مفت است!!روز نهم سفرمان نیز اینطور گذشت.

دهمین و آخرین روز از حضور ما در اروپاست. ساک‌ها را بستیم.بارها را داخل ماشین گذاشیم و به طرف شهری کوچک در اطراف میلان رفتیم. شهری کنار دریاچه و بسیار زیبا. یک مونوریل، قطارکی را تا بالای کوه می‌برد. خیلی دیدنی بود. من چند بار در طول سفر گفتم که تجلی خداوند در این سرزمین به گونه‌ای دیگر بوده، دارم از توحید سخن می‌گویم. خلقت خدا در این سرزمین به گونه‌ای است که برای ما ایرانیان جلوه‌گری ویژه‌ای دارد. انسان مست از قدرت و شکوه و لطافت دست آفریدگار می‌شود. تدبیر درست انسانی مدیران و مردم اروپا در حفظ این خلقت نقش موثری داشته اند.بالای کوه که رسیدیم چنان هوای ملس و ریه‌نوازی داشت که اصلا نمی‌خواستم از کوه پایین بیایم. و ای کاش می‌توانستم جایی چنین را برای زندگی برگزینم. و شاید خداوند خواسته دنیا بهشت کافران باشد و دوزخ مومنان. هر چند این قضیه به عنوان موجبه جزئیه درست است.کم کم آماده رفتن به فرودگاه شدیم.در صف انتظار سوار شدن به هواپیما بودم. آقایان که زودتر از من وارد صف شده بودند از من دعوت کردند که کنار آنان بروم. من ترجیح دادم همان آخر صف بمانم. ایرانی‌ها تا وقتی در اروپا هستند به صف‌ها احترام می‌گذاشتند ولی وقتی به ترکیه رسیدند دوباره اخلاق ایرانی غیراسلامی‌شان گل کرد.  دوستان با اتوبوس اول به طرف هواپیما رفتند و من ماندم در انتظار اتوبوس دوم. تقریبا جزو آخرین نفرهایی بودیم که با جناب آقای یزدیان که سوار هواپیما شدیم. وقتی روی صندلی نشستم اولین حرف سلام بود. دیدم جوابم را داد. اهل کجایید؟ لیبی. کنار مستشار لیبی در ایران بودم. طرف پنجره خانمش نشسته بود. شاید تنها زن محجبه این هواپیما. در ردیف روبرو پسرش نشسته بود. حال و احوال کرده و تا ساعت سه تقریبا با هم حرف زدیم از هم جا. از اینکه پسرش گفت: امروز در لیبی عید است. گفتم چرا گفت: قذافی را کشتند و خلاص شدیم. وقتی هواپیما روی زمین فرودگاه امام خمینی نشست اولین حرکت در آوردن روسریهای مسافران از ساک‌ها و انداختن دور گردن بود.از هواپیما پیاده شدیم و راهی شهر قم شدیم و نماز صبح را در منزل خودمان خواندیم..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *